!سفر به آرزوها؟
تو مگر خواهی ز دنیا بر کنی بنیان من من هم آخر آدمیزادم گر آدم نیستم خوش نباشد این چنین بر هم زنی سامان من رحم وانصافت کجا رفته است کاین سان باکتک میکنی از دیده جاری سیل بر دامان من آه !ول! بنما گریبانم!ز بس آن را کشی نو کتم شدپاره یا در زعم تو پالان من با دو صد سیلی اگر خواهی نوازش کن مرا با لگد فرسوده می سازی چرا تنبان من ناسزا هر چند خواهی گو!کتک خواهی بزن چون نیندازیم بیرون کرده ای درمان من برج دیگر گر ندادم حق تو با جان ودل گر دلت میخواست جانم را بگیر ای جان من بس که صارم دست ودل باز است در پایان کار از تعجب شاخ بیرون آری از احسان من حالا جواب موجر به او ساکت ای مستاجر بی ثروت ونادان من لرزه افتاده از سخنهای تو بر ارکان من مثل موشی مرده در نزد شهی چون بنده باش تا نگردیده است ظاهر نفرت پنهان من حیف از آدم که از او زنده گردد چون تویی حیف از من کز تو می آید به دستم نان من بعداز این بی رحم وبی انصاف خواهی دید کیست گر که ننمایی اطاعت روز وشب فرمان من می کند منعم ولی افسوس چیزی تو ی دل کاش از من دور می شد لحظه ای وجدان من تا حقوقت را بگیری مهلتی دیگر دهم شاید از این به بعد هم باشی مهمان من فیس کم کن بهر احسانت بیا اول رسان شربتی را کز تو خواهم بر لب عطشان من الغرض این جنت ار خواهی بدان باید سریع مرسدس بنزی شود این مندرس پیکان من داری میری ولی بدون منا میسپاری به کی چه جوری میتونی عشق من! خدا حافظی بگی داری میری نمیبینی غم و دلواپسیها ما قصه میخونی چرا پس!بغض سنگین صداما منا میسپاری به کی!اگه خدا حافظی بگی تو میری وغمهای تودارن میان یکی یکی داری میری ولی انگار حال منا نمیفهمی به گمون که ندارم من از احساس توسهمی دیگه دل شوره نداری بعد تو سهم کی میشم منا میسپاری به کی اگه بری وتنها شم دیگه دل شوره نداری بعد تو سهم کی باشم روزها همچنان میگذرد وثانیه های عمر من به دنبالشان میدوند!آنها حتی نمی داند که چرا میدوند!به دنبال چه؟ نمیدانندکه به دنبال روزها وماه ها وسالهایی میدوندکه مال من بودند!هر گاه به پیله های ابریشم نگاه میکنم با خود میگویم ای پروانه پیله ات را نشکن وبیرون نیا!نیا وخود را اسیر زنجیر های بسته ی قفس دنیا نکن ای پروانه بمان وبنگر!به من بنگر که چگونه اسیرم !قفسم شیشه ایست از درد پروانه کوچک میدانی قفس چیست ؟میدانی اسرات چیست؟پس گوش کن تا برایت بگویم!گوش کن به نوای قلب اسیرم !سالها پیش طفلی بودم شیرین با لبخندی به پاکی عشق روزها از پی هم میگذشتند همان روزهایی که آتشم زدند همان روزهایی که مرا تا ریشه سوزاندند همان روزهای که نفرت را در وجودم دوانیدند ومرا بتی کردند تاریک وتار که تنهاوتنها به انتقام فکر میکند ای پروانه حال دیدی که این روزها چه برسرم آوردند دیدی مرا سوزاندند دیدی که تاریک وتارم کردند ای پروانه بیرون نیا پیله ات را نشکن و بمان همچنان پروانه بمان ای پروانه ای که قلبش آزاد است وجسمش زندانیست نه مانند من قلبم اسیر وجسمم رها ای پروانه همچنان پروانه بمان
پروانه بمان
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |


